پست جدید

یکی از دوستام تعریف میکرد میگفت:یه روز که خسته از سر کار اومده بودم خیلی هم خاکی شده بودم یه راست رفتم توحموم تا دوش بگیرم بعد از این که دوش گرفتم اومدم بیرون دیدم که مامانم چادر سرش کرده رفته تو اتاق،وقتی خوب گوش دادم دیدم مامانم داره بابامو صدا میکنه میگه: بلند شو بلندشو یه مرد قریبه درو واکرده اومده تو ،الان تو حمومه . بابام یک دفعه بایک چوب حدودا یک ونیم متری که معلوم نبود کجا قایمش کرده اومده بیرون و افتاده به جون منو تامیخوردم زدم .بعد بلند شد رفت اون ور ایستاد یه دفعه منو دیدو چوبو انداختو گفت احمد تووءی؟؟؟ بعد شروع کرد به خندیدن...

 


نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







تاريخ : جمعه 22 آذر 1392 | 17:3 | نویسنده : mahdi |
.: Weblog Themes By RoozGozar.com :.